چشمهات به تاریکی عادت میکنه
پدربزرگام میگه هر وقت میره توی تاریکی توی دستشویی مینشینه کمکم چشمهاش به تاریکی عادت میکنه. طوری که خیلی راحت آفتابه رُ میبینه و سیفون رُ هم. بهش میگم ای ول. یعنی واقعن؟ آخه توالتِ خونهی پدربزرگ اینا یه پنجره به بیرون بیشتر نداره و لامپ هم نداره. شب که میشه به سختی چشم چشم رُ میبینه اونجا. بهم میگه تو هم شب برو بشین. ببین چشمهات عادت میکنه یا نه.
یه شب رفتم نشستم. خیلی تاریک بود. نه در رُ میدیدم، نه دیوار رُ، نه آفتابه رُ، نه هیچی. انقدر نشستم خسته شدم. پاهام درد گرفته بود. اما کمکم چشمهام شروع کرد به دیدن. باورم نمیشد! کمکم داشتم یه سایهای از آفتابه میدیدم. شیر آب هم کمکم معلوم میشد. پدربزرگ راست میگفت. کمکم که چشمها به تاریکی عادت کنه همه چیز معلوم میشه. پنجره باز بود. ازش یه باد خنکی میاومد تو. اون روبرو کوه پیدا بود. خورشید از پشتاش به اهالی ده سلام میکرد. پرندهها خوشحال بودن. چه شور و هیجانی. زندگی اینجا فقط انگار جریان داره. فقط اینجا انگار
معمولن بعد از ناهار یا شام رسمه که مهمونها به خانم آشپز میگن:
خیلی از مردم ایران از وضع موجود ناراضی هستند و از همه چیز شکایت میکنند بدون اینکه راه حل مناسبی برای برونرفت از این بحران پیشنهاد کنند. اما من خیلی با بقیه فرق دارم. چون علاوه بر اینکه از وضع موجود ناراضی هستم راهحل بسیار خوب و مناسبی هم برای رفع تمام مشکلات این کشور دارم. من تضمین میکنم (امضا، چک، سند خونه، سفته، قسم به قرآن، تورات، انجیل و هر کتاب مقدسی که شما بگویید) که در صورت عملی شدن این پیشنهاد، کشور ایران در عرض چند سال (حداکثر ۱۰ الی ۱۵ سال) به سرعت رشد میکنه و حتی ممکنه از کشورهای پیشرفته در خیلی زمینهها سبقت بگیره.
امروز رفتم یه جا باسهی خودم ساندویچ خریدم خوردم. پایین فیشی که بهم داد این دو بیت از حافظ بود:
صبح که از خونه میاومدم بیرون صدقه دادم و البته نتیجهاش رو هم خیلی زود دیدم. شهاب سنگ یک کم اینور تر خورده بود الان با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضميری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی شتافته بودم.
هر روز صبحِ زود ساعت چهار بیدار میشم. میرم توی کوچه یک کم میدوم. بعد میرم درِ مسجد رُ باز میکنم. آخه کلیدش دست منه فقط. اگه خواب بمونم نماز همهی محل قضا میشه. خلاصه. میرم توی مسجد. میشینم لب حوض. یک کم به گلدستهها نگاه میکنم تا بلکه حال عجیبی پیدا کنم و به مقام مکاشفه برسم و پردهها کنار برن. چراغها رُ روشن میکنم. همه جا رُ جارو میزنم. سماور رُ بار میذارم. جا نماز حاجآقا رُ پهن میکنم. از همین کارها دیگه. کلید رُ هم میگذارم زیر سجاده. نماز که تموم شد خود حاجآقا کلید رُ برمیداره میآره درِ مغازه تحویل میده.
آدم هر موقع میخواد یه کاری انجام بده باید سه تا چیز از خودش بپرسه:
بیبیسی فارسی یه فیلمی نشون داد از نیکی کریمی به نام «داشتن یا نداشتن». موضوع این فیلم در مورد زن و شوهرهایی بود که بچهدار نمیشدند و به مراکز ناباروری میرفتند تا درمان بشوند. بیشتر فیلم گفتگوهایی بود که با این افراد انجام شده بود. یک خانمی که از سی سالگی هم سناش گذشته بود و دیگه از بچهدار شدن ناامید شده بود میگفت «یه روز از آزمایشگاه زنگ زدند، گفتند بیایید نتیجهی آزمایشتون رُ بگیرید. من هم بهشون گفتم خودم میدونم نتیجه منفیه، نیاز نیست بیام بگیرم. اما اونها به من گفتند مثبته. باورم نمیشد. نمیدونستم چی بگم. فقط چند بار فریاد زدم خدایا شکرت! و به سجده رفتم. چهار ماه که گذشت رفتم آزمایش دادم. گفتند بچهات قلباش از حرکت ایستاده و مرده!...»
یکی از خوابهای جالبی که میبینم اینه که دستام رُ توی دیوار فرو میکنم و در میآرم. دیشب هم همین خواب رُ دیدم. دستام رُ میبردم توی دیوار. البته برای خودم هم هیجان داشت که میتونستم همچین کاری بکنم. دستام رُ توی دیوار میچرخوندم ببینم توش چی هست. یه کلید پیدا کردم. با خودم فکر کردم این کلیدِ کجا میتونه باشه؟ گذاشتماش سر جاش. خواهرم هم اونجا بود. بهش گفتم ببین تو هم میتونی این کار رُ بکنی؟ دستاش رُ برد سمت دیوار. اما فرو نرفت. گفت تو چطور همچین کاری میکنی؟ بهش گفتم نباید شک داشته باشی که دستات رد میشه یا نه. اگر یک کم شک کنی دستات رد نمیشه از دیوار.
چند وقته (با علاقهی) کمتر(ی) وبلاگ مینویسم. شاید دلیلاش این باشه که چند وقته آروم هستم. یعنی خیلی آروم! مثل برکهای که فقط ممکنه گاهی حرکت چند تا ماهی توش دیده بشه. این آرامش چیزی نیست که از اتفاق خاصی حاصل شده باشه یا نتیجهی تلقین و رواندرمانی بوده باشه. خودم هم نمیدونم دلیلاش چیه. اما هر چیزی که هست خیلی خوبه. اگر چه ممکنه دیر یا زود بر اثر یک حادثه بهپایان برسه، اما دوست دارم همیشه ادامه داشته باشه. آرامش من از جنس آرامشیه که آدمهای سن و سال دار بعد از بازنشستگی بهدست میآرن. یعنی همون موقعی که احساس میکنند دیگه هرچی بوده تموم شده و حالا دیگه وقت استراحته! دوست ندارم این آرامش بهراحتی از دست بره.
مرگ

