چند وقته (با علاقهی) کمتر(ی) وبلاگ مینویسم. شاید دلیلاش این باشه که چند وقته آروم هستم. یعنی خیلی آروم! مثل برکهای که فقط ممکنه گاهی حرکت چند تا ماهی توش دیده بشه. این آرامش چیزی نیست که از اتفاق خاصی حاصل شده باشه یا نتیجهی تلقین و رواندرمانی بوده باشه. خودم هم نمیدونم دلیلاش چیه. اما هر چیزی که هست خیلی خوبه. اگر چه ممکنه دیر یا زود بر اثر یک حادثه بهپایان برسه، اما دوست دارم همیشه ادامه داشته باشه. آرامش من از جنس آرامشیه که آدمهای سن و سال دار بعد از بازنشستگی بهدست میآرن. یعنی همون موقعی که احساس میکنند دیگه هرچی بوده تموم شده و حالا دیگه وقت استراحته! دوست ندارم این آرامش بهراحتی از دست بره.
مرگ
امروز نزدیکتر از همیشه
گریبانات را در دستان خویش گرفته است
اگرچه آنرا دور از خود میدانی هنوز
ای دیوِ سیاهِ نشسته بر گلوی شهر
سلام. امروز میخوام در مورد روش استفاده از Not only...but also صحبت کنم.
مثلن میخواهیم بگیم: «من نه تنها او را کشتم، بلکه دفنش هم کردم»
اگر بگیم Not only I killed him, but also I burried him غلطه
چون بعد از Not only باید حتمن جمله به صورت سوالی باشه. اینجوری:
Not only did I kill him, but also I burried him
همین دیگه. خداحافظ دوستان
تازگیها یک تغییر خیلی مفید کردهام و اون اینه که دریافتم از بیرون به حداقل رسیده. این تغییر دو تا نتیجهی قابل توجه داشته:
۱- عدم نگرانی از آینده: حداکثر میزان برنامهریزی من برای آینده به یک هفته رسیده. برای همین هم اصلن نگران نیستم که در یک ماه یا یک سال یا سالهای آینده چه اتفاقی قراره بیافته.
۲- عدم ناراحتی از شرایط کنونی: یادمه یه زمانی از شرایط کنونی خیلی ناراحت بودم. مثلن وقتی یه موتور سوار با سرعت از کنارم توی پیادهرو رد میشد کلی ناراحت میشدم که این چه وضعشه و کی میخواهیم آدم بشیم و اینا. ولی الان خودم برای موتور سوارها دست تکون میدم و حتا اگر لازم بشه (مثلن اگر توی یه پیکموتوری مشغول بشم) خودم هم با موتور توی پیادهرو ویراژ میدم.
در واقع فرق آدم با حیوون هم همینه. آدم تغییر میکنه اما حیوون نه.
حالا سال دیگه باز مینویسم چه تغییری کردم. تا اون موقع منتظر بمونید.
یه بار با یکی از دوستانام که خیلی حکیم و دانا بود افتاده بودیم زندان. توی زندان به من خیلی خوش میگذشت و هرچی غذا میآوردند من خیلی با اشتها و علاقه میخوردم. اما دوستام (امیر) لب به غذا نمیزد و هیچ چیزی نمیخورد. روز به روز هم لاغرتر میشد. بهش میگفتم آخه بابا جون چرا با خودت اینکار رُ میکنی واقعن فکر میکنی ارزشاش رُ داره؟ اما نصیحتهام هیچ فایدهای نداشت و این رفیق ما لب به غذا نمیزد. گاهی که غذا خیلی خوشمزه بود نمیتونستم جلوی خودم رُ بگیرم و غذای امیر رُ هم میخوردم. خلاصه اینکه من روز به روز چاقتر و فربهتر میشدم و این رفیق ما روز به روز لاغرتر و مردنیتر.
گذشت و گذشت تا اینکه یک روز یکی از نگهبانها اومد به سلول ما و بهمون گفت: «خودتون رُ آماده کنید. فردا جفتتون اعدام میشید!» بعد در میلهای سلول رُ محکم کوبید به هم و رفت. من همینجوری ماتم زده بود و به در خیره شده بودم! باورم نمیشد! چی؟! اعدام؟!!! اما برعکس. امیر خیلی خونسرد بود و لبخند میزد. مثل این احمقها. انگار نه انگار که قرار بود اعدام بشیم فردا. من هنوز مات و مبهوت بودم که یک هو دیدم امیر دوید به سمت پنجرهی زندان. دستاش رُ گرفت به میلهها و خودش رُ بالا کشید. کلهاش رُ از بین میلهها رد کرد. بعد یه چرخی به خودش داد و خودش هم از لای میلهها رد شد! جلالخالق...!
رفتام پایین پنجره ایستادم و به بیرون نگاه کردم. هیچی نمیگفتم. در واقع حرفی برای گفتن نداشتم که بزنم. چی میخواستم بگم مثلن؟ دستاش رُ دراز کرد به سمتام. گفت بیا بالا، کمکات میکنم. خوشحال شدم. دستاش رُ گرفتم؛ یه پام رُ گذاشتم روی دیوار و رفتم بالا. کلهام از لای میلهها رد شد اما... بدنم گیر کرد. فربه شده بودم. رد نمیشدم. دستام رُ همینجور میکشید و من به خودم لعنت میفرستادم که انقدر فربه شده بودم. بعد از چند لحظه دیدم که دیگه دستام رُ نمیکشه. به بالا سرم نگاه کردم. یه زندانبان با اسلحه ایستاده بود بالاسر رفیق ما.
خلاصه آخرش اینجوری شد که رفیق حکیم و دانای ما فردای اون روز اعدام شد و من هم سه سال دیگه حبس کشیدم و از زندان آزاد شدم چون اون زندانبان توی گزارشاش نوشته بود که من دست امیر رُ گرفته بودم و نگذاشته بودم فرار کنه.
بعضی از چیزهایی که در مورد تکامل گفته میشه برای من قابل فهمه. مثلن اینکه چند روز پیش یه خبری خوندم که زبون انسان بهمرور نسبت به مزهی CO2 حساس شده تا بتونه غذای سوخته رُ تشخیص بده. یا خیلی مثالهای دیگه که حوصله ندارم فکر کنم یادم بیاد.
اما یه چیزی در مورد نشخوارکنندگان وجود داره که برام خیلی جالبه. اگر اشتباه نکنم نشخوار کنندگان دوتا معده دارند. گاو و گوسفند بهدلیل اینکه موجودات بیدفاعی هستند اول خیلی سریع یک غذا رُ میخورند و اون رُ به معدهی اول میفرستند. بعد میروند یک گوشهی دنج و خلوت پیدا میکنند. غذا رُ از معدهی اول بالا میآورند، میجوند و به معدهی دوم میفرستند.
چیزی که مهمه اینه که میشه حدس زد گاو و گوسفند از اول دو معدهی جدا نداشتهاند. بلکه بهمرور زمان و براساس یک سازوکار تکاملی، یک معده تبدیل شده به دو معده تا این موجودات بتونند نشخوار کنند و خطر کمتری متوجهشون باشه.
من که سواد زیادی در مورد چگونگی کارکرد پدیدهی تکامل ندارم. ولی بهنظرم تبدیل یک معده به دو معده بیشاز حد هوشمندانه بهنظر میرسه که بخواد خودبهخود اتفاق افتاده باشه. مثلن چرا به مرور زمان گاو و گوسفند پنجه درنیاوردند تا از خودشون دفاع کنند؟ یا مثلن چرا سرعتشون زیاد نشد که راحتتر فرار کنند؟ یا مثلن چرا معدهشون جوری تکامل پیدا نکرد که همون دفعهی اول که غذا رُ با سرعت میخورند هضم بشه و نیازی به نشخوار نباشه؟
البته یک جواب میتونه این باشه که دومعدهای بودن نشخوارکنندگان حاصل تکامل نیست و از اول همینجوری بوده.
من حدس میزنم که دو معدهای بودن نشخوارکنندگان یکی از نشانههای وجود موجودی هوشمند بهنام خداست.
البته بنده عقل ناقصی دارم
امروز روز Blog Action Day هست و قرار همه در مورد گرمایش زمین و تغییران آب و هوا بنویسند و من هم همین کار رُ میکنم.
اول چند تا راهکار پیشنهادی برای جلوگیری از گرمتر شدن زمین:
۱- نزدیکتر بودن محل کار به محل زندگی
۲- خرید وسایلی که مصرف انرژی کمتری دارند
۳- پیادهروی در مسیرهای کوتاه برای رسیدن به مقصد
۴- انتخاب کوتاهترین مسیر ممکن برای رسیدن به مقصد هنگام رانندگی
۵- جلوگیری از قطع درختان به هر بهانهای (از جمله جشن کریسمس)
۶- جایگزینی لامپهای پرمصرف با لامپهای کممصرف
۷- فرزند کمتر، مصرف انرژی کمتر! (یک بچه کافیه. بیشتر میخوای چیکار کنی؟)
۸- بهکارگیری هرچه بیشتر انرژیهای تجدیدپذیر (مانند انرژی خورشید، باد،...) به جای سوختهای فسیلی
چند وقت پیش برنامهای دیدم از زن و شوهری که تمام تلاششون اینه که تا جایی که میتونند جوری زندگی کنند که آسیب کمتری به محیط زیست برسونند. وبلاگی هم دارند به نام [No Impact Man] که میتونید خودتون ببینید.
یکی از کارهایی که این زن و شوهر انجام میدهند اینه که مثلن تا جایی که بتونند با دوچرخه اینور اون ور میرن. یا مثلن هیچ وقت از آسانسور استفاده نمیکنند و همیشه از پله برای بالا رفتن از طبقات استفاده میکنند. استفاده از پله بهجای آسانسور من رُ یاد یکی از نوشتههای [پسر فهمیده] انداخت. پسر فهمیده یک بار میخواست پرتقال بخره. اما نمیدونست پرتقال محلی بخره یا آفریقایی. اگر پرتقال محلی میخرید خوبیاش این بود که سوخت کمتری برای انتقال پرتقال از آفریقا به آمریکا با کشتی صرف بشه. اگر هم پرتقال آفریقایی میخرید به کشاورز فقیر آفریقایی کمک کرده بود.
اینجا هم ما بر سر یک دو راهی قرار داریم. استفاده از آسانسور باعث میشه که آدم راحتتر باشه، اما زمین گرمتر بشه. برعکس، استفاده از پله باعث میشه که سوخت کمتری مصرف بشه، اما زانوها زودتر از بین میروند (همونطور که میدونید پایین اومدن از پلهها فشار زیادی به زانوها میآره). پس باید چیکار کرد؟ پله یا آسانسور؟ پرتقال محلی یا آفریقایی؟
ما یه استادی داشتیم که میگفت من انتظار دارم که شما از درس من فقط یک چیز یاد بگیرید: «بهدست آوردن هیچ چیزی بدون هزینه نیست»
همیشه همینطوره. هرچیزی بهدست میآوریم در ازای اون چیزی هم از دست رفته. همیشه باید حواسمون به چیزهایی که از دست میره هم باشه.
چند مثال:
۱- سادهترین مثالی که به ذهن هر کسی در مورد جملهی «بهدست آوردن هیچ چیزی بدون هزینه نیست» میرسه پرداخت پول در برابر دریافت یک کالاست.
۲- حبوبات (نخود و لوبیا) سرشار از پروتیین هستند. شما هرچی بیشتر نخود و لوبیا بخورید، پروتیین بیشتری به بدنتون میرسه. اما هزینهاش چیه؟ هزینهاش اینه که هرچی بیشتر نخود و لوبیا بخورید، بیشتر نفخ میکنید و پدر معدهتون در میآد.
۳- دفترچه تلفن رُ در نظر بگیرید. فرض کنید شما هر اسم جدید که میخواستید اضافه کنید به آخر دفترچه اضافه میکردید. اینجوری خیلی سریع هر نام و شمارهای رُ میشد اضافه کرد. اما مشکلاش (هزینهاش) اینه که وقتی دنبال شمارهی یک نفر بخواهیم بگردیم باید از اولین اسم تا آخرین اسم حرکت کنیم تا به نام و شمارهی فرد مورد نظر برسیم. پس چیکار کنیم که جستجو راحتتر انجام بشه؟ وارد کردن نامها بهترتیب حروف الفبا. با اینکار شمارهی فرد مورد نظر خیلی راحت پیدا میشه. دیگه نیاز نیست همهی شمارهها رُ از اول نگاه کنیم تا به اسم مورد نظر برسیم. اما آیا این روش هزینهای نداره؟ معلومه که داره! هزینهاش اینه که دیگه اضافه کردن شمارهی جدید به راحتی قبل نیست که بریم به آخر دفترچه اضافه کنیم. اول باید بگردیم جای اسم رُ توی حروف الفبا پیدا کنیم. بعد وارد دفترچه کنیم که زمان بیشتری میبره. اگر میشد هم اسم رُ سریع اضافه کرد هم سریع پیداش کرد خیلی خوب میشد اما حیف که نمیشه چون هر چیزی یه هزینهای داره!
۴- هارد دیسک و رم (RAM) رُ در نظر بگیرید. این دو تا نمونهی آشکار جملهی هرچیزی یه هزینهای داره هستند! سرعت خواندن و نوشتن اطلاعات از روی RAM نزدیک ۱۰۰ برابر سریعتر از سرعت خواندن و نوشتن بر روی هارده! برای همین هیچ برنامهای مستقیم از روی هارد اجرا نمیشه. اول میآد روی RAM بعد اجرا میشه. اما مشکل اینجاست که هزینهی ساخت RAM خیلی بیشتر از هزینهی ساخت یک هارده (تقریبن ۲۰ برابر گرونتر). بنابراین بههیچ وجه صرف نمیکنه که هارد دیسک هم با همون روشی ساخته بشه که RAM ساخته میشه. اگر هارد مثل RAM ساخته میشد سرعت خوندن و نوشتناش ۱۰۰ برابر سریعتر میشد، اما هزینهای که پرداخت میشد این بود که ۲۰ برابر هم گرونتر میشد. اما جالبه که شرکت گوگل حاضر به پرداخت چنین هزینهای شده. تمام اطلاعات گوگل بر روی RAM ذخیره شدهاند نه هارد. به همین دلیله که جستجو در گوگل انقدر سریع انجام میشه. گوگل حاضر شده بهجای هارد از RAM استفاده کنه و هزینهی بیشتری بابت اون بپردازه. اما به این هم فکر کرده که این هزینه رُ بعدن از راههایی مثل تبلیغات جبران کنه.
خیلی وقتها واقعن سخته که بشه فهمید آیا چیزی که از دست میدیم بیشتره یا چیزی که بدست میآریم؟
من فکر میکنم ما در مسیر زندگی مُدام در حال از دست دادن هستیم (حتا در لحظاتی از زندگی که فکر میکنیم چیز بزرگی بهدست آوردهایم و چیز زیادی در قبالاش از دست ندادهایم).
حالا من نمیخوام همه چیز رُ به هم ربط بدم ولی شاید [این آیه] قرآن هم که میگه «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْر» به همین موضوع اشاره داشته باشه. ما همهاش در حال ضرر و زیان دادن و فرسوده شدن و از بین رفتن هستیم.
وقتی دبیرستان میرفتم، یه بار بالای راهپلهها ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم. یه نفر از بچهها از پایین به من نگاه کرد و گفت فلان معلم اومده؟ من همه بهاش گفتم آره مثل اینکه. یه نفر دیدتش. اونی که اون پایین ایستاده بود ازم پرسید: دیدتش؟!
حالا همیشه از اون موقع این تصویر توی ذهنام باقی مونده. که من میگم دیدتش و اون هم از پایین میپرسه دیدتش؟
من اون لحظه به حرفی که زدم شک کردم. با خودم گفتم غلط حرف زدم؟ چی باید میگفتم پس؟ باید میگفتم دیدش؟ واقعن گیج شدم یه لحظه و نمیدونستم درست حرف زدم یا نه.
حالا چند وقتیه که فهمیدهام علت گیج شدنم چی بوده اون موقع. من بابام میگه دیدتش. اما مامانم میگه دیدش. اینه که از بچگی بهصورت دوگانه بار اومدم و دچار تناقض شدم.
برای اینکه منظورم رُ بهتر بفهمید. بابام مثلن میگه «میبینتش». اما مامانم میگه «میبینش». البته «میبینتش» درستتره چون در واقع «میبیندش» بوده. ولی از یه طرف هم من خودم شخصن با «میبینش» راحتتر هستم چون یه حرف حذف شده و راحتتر میشه بیانش کرد.
حدس من اینه که عدهای از مردم ایران بهصورت اول و عدهای دیگه بهصورت دوم حرف میزنند. اما حالا اینکه کیا چهجوری حرف میزنند رُ نمیدونم دیگه.
امروز یه پیشآمدی برام اتفاق افتاد که به نظرم خیلی بیهوده بود.
حالا ببینید اون پیشامد چی بود:
وارد یه ساختمونی میخواستم بشم. دم در اگر کسی گوشی داشت میگرفتند و شماره میدادند. من هم گوشیام رُ دادم و شماره گرفتم. وقتی برگشتم شمارهام رُ پس دادم و گفتم گوشیام رُ پس بدید. اون هم گفت بگیر این هم گوشیات. اما اون گوشیای که به من نشون داد گوشی من نبود. گفتم این گوشی من نیست! من گوشیی خودما میخوام! گفت بیا توی کشو رُ نگاه کن ببین کدوم گوشیی تو هست. نگاه کردم. هیچکدوم نبود. یه نگاه خشمآلود به کسانی که اونجا بودند کردم. با خودم گفت شاید یکی از همینها برداشته گوشیام رُ. توی دلام بهشون تهمت زدم. یکیشون گفت بذار این دو سه تا گوشیای که هست رُ ببرم بالا نشون بدم. ببینم کدوماش صاحب نداره. رفت. برگشت. یکی از گوشیها صاحب نداشت. اون گوشی خیلی شبیه گوشیی من بود. مارکاش یکی بود. اما مدلاش کمی فرق داشت. حدس زدیم که صاحب این گوشی موقع خروج اشتباهی گوشی من رُ برداشته و رفته. گفت زنگ بزن به گوشیات؛ ببین دست کیه. اما من موقعی که گوشی رُ تحویل داده بودم خاموشاش کرده بودم. پینکد هم داشت، نمیشد روشناش کرد. توی گوشیای که دستمون بود یک کمی بالا پایین کردیم. چند تا شماره بود. به یکیاش زنگ زدیم. دختری که مادرش احتمالن اشتباهی گوشی من رُ برده بود جواب داد. گفت مادرم هنوز خونه نیومده. اومد تماس میگیرم. ارمنی بود. آدرس خونهشون رُ هم داد. خلاصه من رفتم دنبال کارم. تا بعدازظهر. همهاش نگران بودم که نکنه اینها آدمهای ناراستی باشند و گوشیی من رُ بپیچونند. تا اینکه دختر زنگ زد و گفت: «مادرم الان خونه است. به مادرم گفتم گوشیات همراهته؟ گفت آره همراهمه. بهاش گفتم اون گوشیی تو نیست! مال یه نفر دیگه رُ اشتباهی برداشتی!»
راه افتادم رفتم تا خونهشون. خیلی دور بود مسیرش. زنگ زدم. یه خانم مسنی به ارمنی یه چیزی گفت. رفتم بالا. گوشیام رُ آورد. گفت ببخشید. دم در به من این گوشی رُ دادند. من هم فکر کردم مال خودمه. بفرمایید. ببخشید توی زحمت افتادید. بهش گفتم اشکال نداره و پیش میآد و خدانگهدار.
حالا منظور از تعریف این داستان چی بود؟ این بود که من انتظار داشتم یه اتفاقی پشت جابجا شدن این گوشیها وجود داشته باشه و جابجا شدن اینها فقط یه بهونه بوده باشه. مثلن انتظار داشتم که دختر اون خانم خودش گوشی رُ برداره برای من بیاره و من با دیدن اون دختر عاشقاش بشم و زندگیام عوض بشه. یا مثلن انتظار داشتم وقتی گوشی رُ از اون خانم میانسال تحویل میگیرم اون خانم گریهاش بگیره و به من بگه تو همون بچهای هستی که من چند سال پیش سر راه گذاشته بودم و یه خانواده تو رُ پیدا کردند و بزرگات کردند. مادر واقعی تو من هستم! یا خیلی چیزهای دیگهای که انتظار داشتم اتفاق بیافته نیافتاد.
بعد با خودم فکر کردم، آیا هدف از جابجا شدن این گوشیها این بود که یک روز وقت من الکی گرفته بشه؟ بهخاطر هیچ؟
شاید هم پشت پردهی این اتفاق این بوده: امروز من از مسیر دیگهای به خونه برگشتم. شاید اگر از مسیر همیشگی برمیگشتم یه ماشین بهم میزد و میمردم. شاید... کسی چه میدونه
خوراک
تماس
naaraamblog dar yahoo dat kam